تبليغاتX
چرت و پرتای من - شنگول و منگول و حبه انگول (انگور)

چرت و پرتای من

اجتماعی_جغرافیایی و چرت و پرتای دیگه

شنگول و منگول و حبه انگول (انگور)

داستان شنگول و منگول (به روايت امروزي)

دوستاي عزيز و گلم سلام

سالها پيش که الان من دقيقا" يادم نمي ياد چند صد سال پيش بود ، در يک جنگل دور افتاده و در يک کلبه ي دوبلکس زيبا يه خانم بزي با 3 تا بچه هاش زندگي مي کردند . بيچاره خانم بزي چند سال قبل شوهرش رو در يک سانحه ي هوايي از دست داده بود و بيوه شده بود . (شانس آورديم که بيوه شده وگرنه بايد مي گفتيم با 30 تا بچه هاش ، خوب به من چه از قديم گفتن فرزند کمتر زندگيه بهتر ). خانم بزي مجبور بود از کله سحر تا بوق سگ تو جنگل تاريک بچره تا بتونه به بچه هاش غذا بده. آخه اون بنده خدا سرپرست خانواده بود . هيچ کسي رو نداشت که بهش کمک کنه ،طفلکي بهزيستي هم رفته بود ولي گفته بودند اون جنگل خارج از محدوده هست و تحت پوشش نگرفتند خانم بزي رو. خانم بزي هم گفت به درک، نون بازومو مي خورم و منت شما رو نمي کشم . بنده خدا خانم بزيه فلک زده ، برادر شوهر هم نداشت که خودشو بندازه گردن اون و سر و سامان بگيره . و در نهايت مجبور بود براي گذران زندگي مثل گاو بچره. خانم بزيه قصه ي ما خيلي خوش سليقه بود ( خونه زندگيش مثل خونه ي ما که نبود ، خيلي شيک بود . همه ي فرشهاش ابريشم بودند با نقش بز کوهي ، مبلها همه استيل ، لوسترها برنز) اسم بچه هاش به ترتيب سن ، شنگول (8 ساله )، منگول (6 ساله )و حبه انگول ( بي سواد انگول نه انگور 4 ساله ) بودند. ماشاالله چه بچه هايي با ادب ، فهميده ، متشخص و از همه مهمتر باهوش . شنگول تو مدرسه ي فرزانگان (استعدادهاي درخشان ) درس مي خوند . هيچ بزي به پاي شنگول نمي رسيد . منگول هم پيش دبستاني بود و حبه انگور مي رفت مهد کودک غير انتفاعيه " غنچه هاي خر ، گاو، الاغ" . اين بچه ها تنها عيبي که داشتند اين بود که خيلي شيطون بودند . خانم بزي مدام حرص مي خورد و مي گفت : شنگول ذليل بميري الهي ، کم بالا پايين بپر. منگول درد بي درمون بگيري بچه ، آخه چقدر بايد بگم از ديوار صاف بالا نرو . حبه انگور يه دقيقه بتمرگ تا ببينم چه خاکي تو سرم مي ريزم آخه....... خلاصه همش بايد داد مي زد . بيچاره بچه ها سرگرمي نداشتند . پلي استيشنشون که سوخته بود ، تا گيم نت هم که 10 کيلومتر راه بود . ماهواره هم که جمع شده بود ، تازه با گندي که مخابرات زده ، ديگه مزاحم تلفنيه فيل همسايه هم نمي تونن بشن . تو يه لحظه خودتو بزار جاي اونا ، فکر کن يه بزي يا بهتر بگم يه بزغاله اي تو شرايط اونا . ببين چقدر دلت مي گيره !!! ( واي اينوري شو يه لحظه ! اي ول بابا ، جل الخالق عجب شباهتي) بگذريم ، خلاصه يه روز صبح خانم بزي به بچه ها گفت : کوچولوهاي من ، من امروز بايد برم آرايشگاه ، مي خوام ابروهامو تتو کنم ، شما ها تو خونه بمونيد و دست به چيزي نزنيد !! اگه آقا گرگه هم در زد ، مبادا درو براش باز کنيدا . بچه ها گفتند : چشم......... خانم بزي : ديگه سفارش نکنم ها...... بچه ها : چشم ديگه اه هزار دفعه که نبايد بگيم آخه ...... خانم بزي : آفرين چه گل هايي دارم من . خانم بزي لباسشو پوشيد و روي ماه بچه هاشو بوسيد و رفت . وقتي رفت بچه ها خيلي خوشحال شدند شروع کردن به آتيش سوزوندن ، فوتبال بازي کردن و رقصيدن . تو همين حال و هوا بودند که صداي در اومد زينگ زينگ . شنگول رفت آيفون رو برداشت و گفت کيه ؟ .....گرگ : منم ......شنگول : منم کيه؟ .... گرگ : منم ديگه مادرتون غذا آوردم براتون درو باز کنيد....... شنگول : ولي ما که غذا داريم ...... گرگه : خوب داشته باشيد ، اينو مي زارين تو فريزر ...... شنگول : آخه مامانمون گفته در رو باز نکنيم تازه دست به چيزيم نزنيم ...... گرگه : عجب بز خريه ، مي گم من مامانتونم ..... شنگول : اگه ماما نموني بگو ببينم چند تا النگو دستته ؟ ..... گرگه : 6 تا.... شنگول : هه هه هه ، تو گرگي همون گرگ بزرگي ، ما خودمون آيفون تصويري داريم تازشم مامان ما که 6 تا النگو دستش نيست . گرگه عصباني شد و فرياد کشيد لعنت بر تکنولوژي و بعد سرشوانداخت پايين و رفت .بچه ها شروع کردند به ريش آقا گرگه خنديدن . شنگول گفت : بيايين کلاغ پر بازي کنيم منگول گفت : نه تو داري پارتي بازي مي کني ، نمي شه که همش کلاغ پر ، من مي خوام الاغ پر بازي کنيم . حبه انگور گفت : هر دو تون بريد گمشيد ، نه کلاغ پر ، نه الاغ پر، بياييد با هم آواز بخونيم .شنگول و منگول بر و بر به هم نگاه کردند (انگار تا حالا بز نديده بودند) و به حبه انگور گفتند : باشه موافقيم. حالا چي بخونيم ؟ شنگول گفت : من مي خوام کامران و هومن بشم ، منگول گفت : آخه خره تو که يه نفري ، چه جوري مي خواي جاي 2 نفر بخوني؟ مثل من باش که فقط مي خوام ابي بشم ، حبه انگور گفت : منم مي خوام شهره بشم و هر 3 با هم شروع کردند به مع مع کردن . تو اين هاگير واگير ديدند از بيرون صدا مي ياد :

- روزنامه ، فوق العاده ، کيهان ، اطلاعات ، همشهري ، ....... خبر داغ : رسواييه فوتباليست معروف ، روزنامه روزنامه : سفر گلزار به آمريکا ، روزنامه روزنامه ، ازدواج هديه تهراني با دکتر مورتون مظاهري ، روزنامه روزنامه .....

شنگول گفت : بريم يه روزنامه بگيريم تا از اوضاع سياسي ، اقتصادي ، علمي ، فرهنگي –هنري جامعه ، آگاه بشيم . شنگول سرشو از پنجره بيرون برد و گفت : آهاي پسر يه روزنامه بنداز بالا .... آقا گرگه : مگه چلاقي ، خوب بيا پايين بگير ديگه ....... شنگول : حالا ببين چه واسه ما قيافه مي گيره ها ، خير سرمون ما يه بار تو عمر شريف و پر فتوحمون خواستيم کار علمي، فرهنگي – هنري بکنيم ، توي ورپريده نزار........ آقا گرگه : بيا پايين ، کم حرف بزن بابا، د بيا ديگه يکي بخر دو تا ببر .... شنگول : واستا ببينم چهره ي تو چقدر آشناست !! من تو رو جايي نديدم ؟ ....... آقا گرگه در حالي که لبخند مليح مي زد گفت : منم ديگه مادرتون! غذا آوردم براتون ...... شنگول : اگه مادرموني بگو ببينم چند تا النگو دستته ؟ ....... آقا گرگه : 7 تا ...... شنگول : برو گمشو تو گرگي همون گرگ بزرگي ، مادر ما که 7 تا النگو نداشت. آقا گرگه عصباني شد و در حالي که تو دلش به کاشف طلا لعنت خدا رو مي فرستاد ، از اونجا دور شد . حبه انگور گفت : داشتم مي خوندم براتون : 2 تا حيوون من و تو ....... زير بارون من و تو

ناگهان صداي زنگ تلفن بلند شد . شنگول گوشي رو برداشت و ديد يه صداي نکره ي نتراشيده نخراشيده از پشت خط مي گه : شما در قرعه کشي بزرگ شرکت تبرک برنده ي يک دستگاه خود روي سواريه سمند شديد . الان مي دم حميد جايزتون رو براتون بياره دم در و داد زد " حميد " ....... شنگول خيلي خوشحال شد و گفت آدرس داريد ؟ ..... آقا گرگه : من که ندارم ولي حميد داره . شنگول تشکر کرد و گوشي رو گذاشت و هر 3 بزغاله شروع به پايکوبي کردند ( خوش بحالشون ، عجب شانسي داشتن ، اون موقع منه فلک زده ي بخت کور ، 2 ساله منتظرم تا تو قرعه کشي بانک ملي يه ويلا ببرم ، اينجاست که مي گن شتر در خواب بيند پنبه دانه ، البته نمي دونم شايدم اينو نميگن ، يه چيز ديگه ميگن ، اصلا به من چه ، من چه مي دونم چي ميگن ) . خلاصه عزيزان من ، بزغاله ها روي تراس در سکوت مطلق نشسته بودند و چشمشون به جاده خيره شده بود. کم کم از دور يه صدايي شنيدند ، بعله صداي بوق ماشين بود ، انگار حميد عروسيه عمش بود ، يه ريز بوق مي زد : بوق بوق بوبوق بوق و صداها نزديک و نزديکتر شد . واي خدايا چه سمند ي بود ! سمند سال 85 قهوه اي ليزري ، جون مي داد واسه ويراژ دادن تو کوچه پس کوچه هاي شهرک غرب ، مثلا" بري ايران زمين مثل منگولا هي دور بزني ، (اونايي که بايد بگيرن من چي مي گم ، حتما "خودشون متوجه شدن!!!!!!! ) . خلاصه عزيزان گل من ، جونم براتون بگه که ناگهان حبه انگور هيجان زده شد و با کله به سمت در ورودي دويد ، تا شنگول و منگول بخوان بگيرنش ، اون در رو باز کرد . چشمتون روز بد نبينه حميد که از ماشين پياده شد ، حميد نبود که ، بعله درست حدس زديد آقا گرگه بود . گرگه پريد حبه انگور رو گرفت و گفت : آي نيم وجبي راست بگو ببينم بلاخره مامانت چند تا النگو داره ؟ حبه انگور که از وحشت 4 ستون بدنش مي لرزيد گفت : 28 تا دست راست ، 17 تا دست چپ. گرگه در حالي که از تعجب چشمهاش گرد شده بود گفت : بي مادر بمونيد الهي ، داغ النگوهاش به دلتون بمونه الهي ...... و گردن حبه انگور را فشار داد . حبه انگور فرياد کشيد : آتيش به جونت بگيره ولم کن . گرگه گفت : خفه صداي بچه نياد و سپس با يه حرکت ناجوانمردانه حبه انگور رو بلعيد . شنگول و منگول که اين صحنه ي خفن رو ديدند ، خيلي ترسيدند ، به سمت حياط پشتي خونه فرار کردند ، ولي گرگه از اونها زرنگ تر بود ، پريد و منگول و گرفت : منگول گفت : تو رو خدا منو نخور ........ آقا گرگه : مي خورمت .... منگول : آخه من مشکل دارم ، اگه منو بخوري دل پيچه مي گيري . ..... آقا گرگه : واسه چي ؟ مشکلت چيه ؟ ...... منگول : آخه من دماغم پره ، اگه منو بخوري مريض ميشي بدبخت ، معده درد مي گيري ....... آقا گرگه : اشکال نداره ، آلومينيوم ام ژ دارم تو نگران من نباش....... منگول : مطمئني ؟ خيالم راحت باشه که به سلامتيت لطمه نمي خوره ؟....... آقا گرگه : آره عزيزم ، خيالت راحت ، بهت قول شرف مي دم و در کمال متانت و ادب منگول رو بلعيد ...... واي واي واي چه صحنه ي دلخراش و جگر سوزي بود ، خدا نصيب دشمن آدم هم نکنه ، چه برسه به بز آدم ! منکه طاقت ديدنشو ندارم .
خوب داشتم مي گفتم : از اونجا که شنگول از همه باهوش تر بود و تو مدرسه ي تيزهوشان زرت و زرت شاگرد ممتاز مي شد ، يه فکربکر به سرش زد . پريد رفت تو حموم و تو وان پر از آب دراز کشيد . گرگه بدجنس دله همه جا رو گشت و گشت و گشت تا به حموم رسيد ، در و باز کرد و ديد شنگول تو وان خوابيده ، بهش گفت : اي ول بابا ، نظافت خوب چيزيه شنگول !..... شنگول گفت : منکه شنگول نيستم ..... آقا گرگه : پس کي هست ؟..... شنگول : من سگ ماهيم ....... آقا گرگه : راست مي گي ؟ ...... شنگول : کاستو بيار ماست بگير .... آقا گرگه : دروغ نگو تو شنگولي و پريد شنگول رو با تمام هوش و ذکاوت پنهانش بلعيد . بيچاره گرگه ، هم خسته شده بود هم خوابش ميو مد و هم دل درد گرفته بود . ولي چون به منگول قول داده بود اول قرصشو خورد بعد يه خميازه کشيد و پريد تو تخت خانم بزي و به خواب خوش فرو رفت . 1 ساعتي گذشت . خانم بزي که خيلي لوند و خوشگل شده بود ، در حالي که تو دلش با خدا راز و نياز مي کرد و مي گفت : خدايا بارالها، از سرلطف و کرمت به من حقير رحم کن و با اين قيافه ي جديد يه شوهر دبش و فابريک نصيبم کن . من بز قانعي هستم اهل زندگيم شرايط خاصي هم ندارم ، فقط جوون باشه ، پولدار باشه ، مهندس باشه و از همه مهمتر بي پدر مادر باشه که اصلا" حوصله ي مادر شوهر خواهر شوهر رو ندارم ...... به خونه رسيد ، ديد واي در بازه بند دلش پاره شد با دلهره رفت تو و متوجه شد که بچه ها نيستند ، عصباني شد و گفت : ور بپريد الهي ، داغتون به دلم بمونه الهي ، درد بي درمون بگيريد الهي ، ايدز بگيريد الهي ... دق مرگم کرديد ، آخه تا وقتي اون باباي خدا بيامرزتون زنده بود از دست اون و فک و فاميلاش مي کشيدم حالا هم که اون به رحمت خدا رفته و شرش از سرم کم شده ، شما ها جوون به سرم کنيد . اي خدا ، اينار و هم بکش تا من راحت شم . همينطور که غر غر مي کرد صداي خروپف شنيد . گوشاشو تيز کرد ، صدا از طبقه ي بالا بود . خانم بزي ترسيد ، آسته آسته از پله ها بالا رفت به اتاق خواب رسيد ، يکهو چشمش به آقا گرگه افتاد و ديد شکمش مثل شکم کبري خانم که پارسال 6 قلو زائيده بود ورم کرده . شصتش (نمي دونم شايدم سبابش )خبر دار شد . رفت گوش گرگه رو گرفت و گفت : يالا اي ظالم ، اي نامرد ، اي بدذات بچه هامو پس بده ..... گرگ: دهه زرنگي؟ نمي دم ، تازه خوردمشون ...... خانم بزي: کوفتت بشه الهي ، نده به جهنم به درک اسفل السافلين ، منم الان زنگ مي زنم 110 تا پليس بياد....... گرگه : هه هه هه چرا 110 زنگ مي زني ؟ مگه 3 تا نيستند ؟ خوب زنگ بزن 330 تازه تا پليس بياد، بچه ها 2 سري بازيافت شدن!!!!
خانم بزي زنگ زد 110 : گارد کوهستان بفرمائيد....... خانم بزي : الو آقا پليس گرگه بچه هامو خورده .....پليس : خوب اين که چيزي نيست حتما " گرسنه بوده ...... خانم بزي : حالا من چيکار کنم ؟ ..... پليس : بهش بگو بچه ها رو تف کنه تا ما بياييم .... خانم بزي : شما کي مياين؟ ..... پليس : تا فردا شب حتما " ميايم .... خانم بزي: باشه خدافظ ...... پليس : خدافظ ... خانم بزي به گرگه گفت يالا بچه هامو تف کن گرگه گفت نمي کنم تو هم هر غلطي دلت مي خواد بکن . خانم بزي گفت : باشه يادت باشه خودت خواستي ها و ناگهان پريد و طي يه عمليات غافلگير کننده با شاخهاي تيزش کوبيد به سر آقا گرگه . آقا گرگه مادر مرده بيهوش شد . خانم بزي اول مي خواست قيچي بياره و شکم گرگه رو پاره کنه ولي با خودش فکر کرد ، تو عصر تکنولوژي که علم پزشکي اينهمه پيشرفت کرده ، هيچ خري بي دليل عمل باز نمي کنه . در نتيجه تصميم گرفت گرگه رو لاپاروسکوپي کنه . با دقت هر چه تمامتر شروع به کار کرد ، و بعد از يک تلاش بي وقفه بچه ها رو تک تک از لوله لاپاروسکوپي کشيد بيرون . بعد هم 2 تا بخيه به دل آقا گرگه زد و يه گاز استريل کوچولو گذاشت رو زخماش (آخه چقدر اين خانم بزي مهربونه ، درد و بلاش بخوره به جون من و شما ) خلاصه عزيزانم بچه ها بوي گند گرفته بودند . خانم بزي بردشون حموم و حسابي کيسه زد به تنشون و اونا شدند مثل 3 تا بزغاله ي آدم حسابي . دردسرتون ندم ، خانم بزي و بچه ها چون خيلي به بهداشت و حفظ محيط زيست اهميت مي دادند، گرگه رو انداختند تو کيسه زباله و گذاشتند دم در تا ساعت 9 ماشين آشغالانس ببرتش . بعداز اين اتفاق تلخ و جانسوز سالهاي سال درکنار هم به خوبي و خوشي زندگي کردند . راستي تا يادم نرفته بگم که خانم بزيه بنده خدا بعد از اين ماجرا دماغشم عمل کرد و پوست صورتشم کشيد ولي بازم شوهر گيرش نيومد و انقدر از بي شوهري گريه کرد تا چشماش آب مرواريد آوردند .
خوب دوستاي عزيزم اميدوارم که از قصه ي امشب هم خوشتون اومده باشه و درس عبرت گرفته باشيد . آرزو مي کنم خواب هاي خوب و تمام رنگي ببينيد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 12:30  توسط مرتضی  |